تبليغاتX
مهر داشتن دلیلی بر با وفا بودن است
ای مهربان , لحظه ای تنهایم مگذار ,بی تو هرگز با تو شاید ....
سلام.

امیدوارم که فرسنگها با شهرهای بزرگ و یا به قول معروف کلان شهر ها فاصله داشته باشید.

میدانید تفاوت داشتن فاصله و یا زندگی کردن در یک کلان شهر همچون اصفهان یا تهران چقدر متفاوت است.

توی شهرهای ما عوض مهر و محبت ماشینها بر انسانی چیره شده اند به شکلی که بدون ماشین هرگز نمیتوانی به ابتدایی ترین نیازهای روزمره ات رسیدگی کنی.

حال که مینویسم تقریبا یک هفته ای میشود که دو شهر بزرگ یعنی تهران و اصفهان با آلودگی هوا مواجه شده اند و بدون شک هرچند مسئولین همچون گذشته سعی دارند تقصیرات را بر عهده مردم همیشه در صحنه بگذارند ولی کسی پیدا نمیشود و بگوید چرا سعی میکنید به جای همه مردم عالم و دنیا تصمیم بگیرد...

قضیه از این قرار است که ظاهرا مدتی است که ایران بنزین استاندارد خارجی را وارد کشور نمیکند که هیچ بلکه قصد دارد با تولیدات بنزین بی کیفیت خودمان همه ماشینها را در خیابانها به حرکت وادارندولی ظاهرا بنزین تولیدی کشور خودمان همچون دیگر محصولات تولیدی ایرانی از کیفیت کمی برخودار است به شکلی که ۲۰ تا ۳۰ درصد نسبت به بنزینهای خارجی تولید مواد زائد که به شدت سرطان زا میباشد هوا را آلوده میکنند و به این راحتی ها هم از شر این الودگی راحت نمیشویم چون سوخت فسیلی حتی استاندارد شده اش نیز آلودگی دارد.

دیشب با خودم در باره اثرات آلودگی هوا بر روی ما مردم به ظاهر متمدن شهر نشینی فکر میکردم.

الودگی هوا اثرات مخربی بر زندگی افراد دارد .در برخی باعث افزایش فشار خون و در برخی کاهش فشار خون که در هر دو حالت باعث بروز انواع تنگی نفس خستگی و بی حالی و سستی و نداشتن روحیه شاد و....از اثرات این آلودگی به شمار میاید ولی متاسفانه فقط در رسانه ها شاهد هستیم که مرتب زمان تعطیلات شهر های تهرانو.....گفته میشود و عوض آنکه با چند دکتر صاحب نام برای تنیور شدن اذهان عمومی و چگونگی مبارزه با آن کمک بگیریم ولی گویی صدا و سیما هم از این وضعیت بهره مند است و....

خوب است که دو ماه پیش اشاره کردم که دوستی چند ماه آینده را پیشگویی کرده تا بحال که حق با دوست من بوده است و طی دو ماه و اندی که از پائیز گذشته شهر اصفهان فقط یکبار آنهم فقط دو تا سه ساعت هوای آسمانش ابری شد و باران آمد و هرچند که با آمدن باران آن الودگی و آن غول بی شاخ و دم تازه با زیر زمین هدایت میشود و ابهای زیر زمینی را الوده میکند...

با این اوصاف شش ماه دیگر و دو سه سال دیگر چه میشود..

باید همچون گذشته گان مان دست به دعا شویم و از خداوند طلب باران کنیم.

خدایا هوای سالم میخواهیم و نه چیز دیگری ..هرچه هست بدهید به آنهایی که اسمشان از ما بهترون است و اثرات بد این الودگی ها را بگذارید برای ما مردم همیشه در صحنه که باید این الودگی را همچون یارانه ها پرداختی بگیریم و صدایمان هم در نیاید که........................شاد باشید و به خداوند منان توکل کنید.///

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 18:46  توسط مهران رضازاده  | 

از قدیم هر وقت فصل شهریور میخواست تمام بشه و جایش را به مهر بده یه شور خاصی توی دلم جوانه میزد.

یادش بخیر حالا که کمی به گذشته فکر میکنم میبینم چقدر زود ایام عمر را طی کردم.

خوب یا بد ولی گذشت و خوبیش به اینه که طی میشه.

امروز برای بردار زاده ام که دختر خانمی با هوش است روز خاصی محسوب میشد چون اون اولین روز مدرسه را تجربه میکنه و تقریبا از یک هفته پیش بردارم به ما یعنی من و مادرم خبر داده بود که چون برایش سرویس گرفتیم راس  ساعت ۱۲۱۰ جلوی خونه باشین که رمینا را تحویل بگیریم.

وقتی من رسیدم هنوز نیامده بود ولی مادرش هم آمده بود که عکس العمل دخترش را ببیند.

بهرحال رمینا ما اولین روز مدرسه را به خوبی طی کرد و وقتی ازش سوال کردم که خوب دختر خوبم امروز خواندن و نوشتن یاد گرفتی ؟در جواب گفت :نه عمو جان فعلا قرار شده مرتب نقاشی بکشیم تا بعد که خوب نقاشی کشیدن را یاد گرفتیم بعد نوشتن و خواندن را یادمان بدهند.

یاد اولین روز مدرسه خودم افتادم.آن زمان ها عوض پیش دبستانی و اول ابتدایی یه جورایی یکسال قبل از رسیدن به سن مدرسه بعضی از بچه ها را که از هوش مناسبتری برخودار بودند را به سر کلاس اول میبرند و به عنوان مستعد ازاد محسوب میشدیم.

یادش بخیر اقای عباسی را نمیدانم که هنوز در قید حیات هستند و یا بدرود گفته اند چون آن زمانها داشت بازنشسته میشد و حال نزدیک به ۳۵ سال از آن زمان میگذرد.

چقدر سخت و چقدر در به دری تحمل کردیم.

بهرحال امروز برای بسیاری از کودکان این سرزمین زوری خاص محسوب میشود و بر همه ما فرض است که همه تلاشمان را بخرج دهیم تا کودکانمان فارغ از گرفتاری های روزمره بزرگتر ها و جنگ اعصابها و.....دوران مدرسه شان را به بهترین شکل طی کنند.

من برای همه آنها از صمیم قلبم بهترین ها را از خداوند خواهانم و طلب کرده ام که در سال تحصیلی جدید هیچ کودکی و هیچ ماشین سرویس کودکانی دچار تصادف نشوند و امیدوارم که همه اولیا و مربیان و همه رانندگانی که در امر جابجایی دانش اموزان فعالیت میکنند قدری با صبر و حوصله در کارشان فعالیت کنند تا هرگز دچار حادثه ای نشوند.

هرچند که امروز متاسفانه وضعیت ترافیکی شهرها کمی آشفته بود و به همین علت میزان تصادفات نیز افزایش یافته بود به شکلی که در طی نیم ساعت شاهد ۴ فقره تصادف در یکی از محور ها بودم ولی در مجموعه بیایم همه با هم مهر ماه را با مهر و محبت آمیخته کنیم تا هم خودمان و هم فرزندان این مرز و بوم از محبت سرشار شوندوووو

تا درودی دیگر بدرود

مدتی بود که بلاگهایم را بروز نمیکردم که البته دلایل خاصی داشت ولی بر خود لازم میدانم که بازهم از همه دوستانی که طی شش ماه گذشته خواسته و ناخواسته باعث رنجش آنها شدم پوزش میطلبم و امیدوارم که با مهر و محبت خوشان مرا میبخشند٪

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:4  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

خوبین .

امیدوارم که چنین باشد.

شخصا خودم نمیدانم که چقدر توانایی هایم کم است یا زیاد و یا نه اصلا چیزی به اسم توانایی در من وجود دارد یا نه .

اگر دارد پس چرا در دیگر افراد مشاهده نمیکنم و یا اگر هم میکنم میبینم در راه منفی از آن استفاده میکنند البته این نظر شخصی من است .

سالها و ماهها و ...پشت سر هم میاید و میروند بدون آنکه حتی ذره ای در خودمان و اطرافمان تغییری بوجود بیاوریم یا بیاورند...

بنا براین باید اسم این مدل زنگی را گذاشت مردگی و نه زندگی.

سالها پیش وقتی در کلاس اول ابتدایی معلمم حروف الفبا را یادم میداد هرگز متصور نبودم که روزی در سر انگشتان دستم انرژی هایی را حس کنم که خوب شاید در بعضی افراد وجود دارد ودر بعضی دیگر نه.

تا چشم به این دنیا باز کردیم دور تا دورم چند تا بچه بودند که آب دماغشون از سوراخ بینیشان آویزان بود نظرم را جلب میکردند و من نیز همانند آنها بینی ام را با آستینم پاک میکردم ............

هرچه بزرگتر میشیدم تفاوت بین خودم و خانواده ام را با دیگر مردم این جامعه حس میکردم و شاید این اولین افکار کودکی من بشمار میاید.

پدرم چون تازه گواهینامه رانندگی گرفته بود در سال تولدم یعنی سال ۴۸و عشق ماشین راندن داشت یکی از روزها که با ماشین اداره اش به خانه آمده بود که ما بچه ها نیز ذوق زده سوار شدیم که ولی به دلیل اینکه رعایت برخی از مسائل را نکرده بودیم که زیر سر پدرم بود دست خواهرم به تیر چراغ برق برخورد میکند و دستش از ناحیه آرنج  مشکند و....

سالها بعد در سن ۱۷ سالگی وارد سیستمی شدم که یکی از اهدافش کنترل کردن مثلا تصادفات خودروی بود.

....................تکرار نمیکنم .

متاسفانه غول تصادف را کسی بغیر از من حداقل در دنیای مجازی از بین نبرده است .بازهم در دید گاه خودم.

دقیقا بهتون بگم از روز ۲۳ فروردین سال جاری زندگی عادیم دچار یک تصادف شدید و خونبار شد.

هرچند که به همین علت دچار سه تصادف خودروئی شدم که برای خودم کاملا مشخص است که در هر سه تصادف دیگران باعث بوجود امدنش شدند و نه .

آری درست حدس زده اید.

هر چه تصادف ساختی بود.

وقتی کنار خیابا ن ایستاده ای و سواری تاکسی تلفنی به دلیل عدم رعایت مقرارت به درب ماشینت برخورد میکند که نهایتا با گفتن اینکه قانون تغییر کرده من مقصر شناخته شدم و روز بعد وقتی خسارت غیر مقصر را پرداخت کردم و هنگامی که فقط ۳۰ کیلومتر سرعت داشتم بار دیگر سواری پرایدی جلوی رویم سبز شد امد که  خوب خدایش بهش رحم کرد چرا که سیستم ترمز وانت های پیکان عیب دارد و متاسفانه ایران خودرو هم حاضر نیست حداقل برای بهبودی سیستم ترمز اینگونه وسایل فکر اساسی بکند و از چند کارشناس خبره برای از بین بردن عیبهای نرم افزاری و سخت افزاری و سیستم ...کمک بگیرد.

چرا ما ایرانیان اینقدر با هوش هستیم ....نمیدانم .؟؟؟؟

بهرحال از ۲۳ اولین ماه بهار تا همین حال هر روز برایم تصادفاتی رخ میداد که مسیر عادی زندگیم را تحت شعاع قرار میداد به شکلی که اطرافیانم به شدت از خودشان رفتارهایی بروز دادند که خوب باعث شد بازهم دیدمن و ایده هایم در سال ۲۰۱۰ تغییر کند.

شما چیزی به اسم هوش مصنوعی شنیده اید یا نه.

هوش مصنوعی همان هوشیست که معمولا در یک دستگاهی که حال مدار برق بسته است اجرا میشود .

به زبان ساده شما وقتی در شب وارد منزل میشوید و کلید روشن شدن چراغ وررودی را میزنید چراغی روشن میشود که این نشان از هوش مصنوعی سیستم مدار بسته روشن و خاموش شدن روشنایست که ما آنرا نور و روشنایی میبینیم...

ولی دوستان خوبم کمی از بهتر از قبل حرکت کنید.

محبت داشته باشید یا نداشته باشید با سواد باشید یا نه بالاترین مدرک علمی را داشته باشید در هر صورت شخصا از وضعیت موجود حاکم بر فضای منزلم و جامعه ام نه تنها ابراز رضایت ندارم بلکه باید عرض کنم هر روز بدتر و بدتر خواهد شد.

چون دیگر مهر و محبتی در کسی وجود ندارد.

همه ما همانند زندگی ماشینی غرق شده ایم در جنگ نا برابر ماشین و انسان.

اگر با رایانه کار کرده باشید وقتی در آن واحد شما چندین فرمان اجرا میکنید سیستم هنگ میکند و دیگر به شما جواب نمیدهد.

همین اتفاق در زندگی روزمره به شدت باعث بروز انواع و اقسام مشکلات میشود.

به این میگویند تصادف کردن فرد با ماشین.

یکی از انواع تصادفاتی که شخصا طی سالهای اخیر با آن روبرو بروده ام تصاف کردن افراد انسانی با نوع ماشین های دست ساخته خودش به اسم ماشین است که در زمان حال هر کدام از ما حداقل دارای چندین ماشین در دست رس داریم.

۱- ماشین سر در گم کردن ملتها رادیو و سیما و شبکه های خبری از روزنامه و مجله و اینترنت و شبکه های ....

۲- ماشین هایی برای تهیه خورد و خوراک که آنهم به شدت ماشینی شده از کشت صنعتی گرفته تا بسته بندی کردن و فروش و عرضه آن و...

۳ تصادف کردن های مکرر ما مردم که فرهنگ استفاده از رسانه را نداریم و در نتیجه هر روز بر تعداد افرادی که دچار تصادفات مختلف با ماشینهای مختلف از جمله ماشینهای رخت شویئ و ....

شخصا برای امور زندگیم مایل هستم که بدون بهرهمندی از از این ماشینها زندگی کنم ولی ممکن نیست الا اینکه از زندگی شهری با این رسانه های دروغین و مجازی فاصله بگیرم ولی موبالیم را چکار کنم .ماشینم را به چه کسی بفروشم که باور کند همه ماشینها اگر در دست راننده ای باشد که فرهنگ استفاده از ماشین را نداشته باشد .............نتیجه اش فقط تصادف کردن است و...

مهر  و وفا میداند که چقدر از محبت کردن ما مردم حداقل نسبت به خودمان درو شده ایم و عوضش ماشینهایی مجازی برما حکومت میکنند.

همان چیزی که شاید سالها پیش برخی از پیشگویان به آن اشاره کرده اند ولی

خدایا تو شاهدی که با همه توانایی که به من ارزانی داشته ای آنگونه که در توانم بوده نظراتم را در جامعه هم عملا و هم نظرا اجرایی کرده ام .

حال دوستانم هر راهی را که انتخاب کنند به من ربطی ندارد.

خیلی ها دوست داشتند که طی این سه ماه من وضعیت زندگیم زیر و رو شود و مثلا ...

ولی باشد عیبی ندارد .

من همه شما را به خداوند متعال واگذار میکنم و همین جا به همه دوستانی که طی این سه ماه و یا سه سال و یا نه سی سال اخیر از من چشم بر نداشته اند عرض میکنم که من نیز همانند همه شما نیازمند بهرهمندی از ابتدایی ترین حقوق شهروندی هستم ولی حیف و صد حیف که در این جامعه اگر حرف از فرهنگ شهروندی بزنی باید سرت را هم رویش بگذاری .

برای من فرقی ندارد.

سر داشته باشم یا نداشته باشم .

دوستان خوبم بی کلاهی َار نیست            در سر عقل باید همی

یادم رفت بگم شاد نباشید...

                             بدرود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 6:58  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

امروز روز زیبایی است حداقل برای من .

چون دیروز رفتم ماشینم را تحویل یکی از تعمیرکاران دادم تا در صورت امکان برایم به قیمت خوب بفروشد.

من دیگر نیازمند ماشین  و وانت بار و حمل و نقل کالا نیستم.

شما تا بحال چند سال کار کرده اید.

من از ۱۲ سالگی کار کردم آنهم کار کردنی نه همچون شما بلکه باعشق و علاقه و فقط برای رضای خداوند بزرگم که رضای مردم و بندگانش نیز در همین مطلب است.

وقتی در این خیابانهای پر تردد قصد داشتم رفت و آمد کنم به قدری احتیاط میکردم که حدی برایش متصور نیستم.

هر چند متری که طی میکردم باید حواسم به هزاران مسئله باشد .مثل عبور ناگهانی عابر که دارد وسط چهاررراه عرض تقاطع را طی میکند و گوشش بدهکار نیست که کمی با محبت تر باشد و برود توی پیاده رو قدم بزند .

چرا ما مردم فرق بین پیاده رو و خیابان را نمیدانیم.

چرا این چند روزه اخیر به همه تجهیزات ترافیکی که فقط برای بهتر رانندگی کردن ما درست شده و نصب شده اینقدر پارچه های تبلیغاتی نصب کرده اند.

بدون شک زمانی مردم خوب ما بهتر به معنای ترافیک پی میبرند که بهتر از قبل در امر عبور و مرور از خودشان ذره ای همت نشان دهند.

ولی خبرهای دارم داغ داغ دست اول. برای همه رانندگانی که پشت فرمان هستند از ماشینهای سواری و کامیونها و تاکسی ها و عابرین و حتی همه کاربرانی که پشت سیستم رایانه در حال فعالیت و یا مثلا راندن ماشینی هستند.

در دنیای دیجیتالی ۲۰۱۰ همه رفتارهای شما همانند ساعت شماطه دارد ثبت و ضبط میشود.

امیدوارم که هر چه زودتر قوانین راهنمایی و رانندگی در شواری نگهبان به تصویب برسد.

اگر جریمه های چند صد هزارتومانی دوست دارید سعی کنید از همین امروز از هر چراغ قرمزی که مایل هستید عبور کنید.

پلیس حضور ندارد ولی مطمئن باشید که تخلف شما ثبت میشود و اینبار پلیس ایران دیگر اجازه تردد به متخلفین راهنمایی و رانندگی را به هیچ فردی نمیدهد.

از عابر پیاده تا عامل سواره همه و همه باید در راه کاهش تصادفات گام بردایم تا هم راحتتر از قبل زندگی کنیم و هم شادتر باشیم و هم مهربانتر و ...

شاد باشین ..زیاد حرفهای منو جدی نگیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 19:0  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

با درودی بس بلند و رسا و با این امید که همه دوستان خوبی که حال میدانم در همه دنیای هستی حضور دارند از آدمیان روی زمین که در سال ۲۰۰۰ قلبهایشان آهنی شده بود و هرچه از سال دوهزار به بعد طی کردیم قلبهایمان از آهن تبدیل شدند به فولاد.

وقتی قلب آدمها از جنس فولاد با آلیاژ های دیگر باشد بطور حتم باید از روبرو شدن با چنین آدمیانی به شدت دوری کنیم چرا که وقتی قلبی از آهن و فولاد و...درست شده باشد بطور حتم فاقد مغزی پویاست...

ولی بهرحال دعا های شبانه من که هر شب بعد از ساعت ۲۴۰۰ مرتبا و شاید به جرات بگویم از شبی که شادروان پدرم در نوزدهم ماه مبارک رمضان دار دنیا را وداع کفت من بیشتر ازهمیشه بخوص زمانهایی که احساس میکردم که همه مردم دنیا در خواب هستند زیر لبم برای آمرزش گناهانم دعا میکردم و سپس برای شادی روح همه رفتگان بارها و بارها از خالق مهربانم برایشان بهترین دعا ها را میکردم......

برای سلامتی همه بچه های ایران و بعد همه دنیا بهترین ها را طلب میکردم .... یک به یک ...بعد از آن حس میکردم که ارامتر از قبل هستم ..آخرین دعایم سلامتی برای مقام معظم رهبری است که همانند پدری مهربان بالای سر عنع فرزندان این مرز و بوم است.

ناگفته معلوم است که همیشه و همه وقت زیباترین دعایم ظهور حضرت امام زمان (عج) بوده و هست و خواعد بودوووووووووووووووووووووو

یکی از دکمه هایم را که سالها پیش با دست خودم نگارش کرده ام را امروز مابین کتاب .....پیدا نموده ام.

امیدوارم که با خواندن این چند حرف بیشتر از امروز و دیروز لبخند بر لبانتان نقش ببندد و این نوشتار تقدیم میشود به همه خوب رویانی که شاید صورتکشان شاید زشت باشد ولی من میدانم که سیرتشان زیباست زیباست زیباست.

بنام خدا

ماه من

ای آفریده ماه

چه زیبایی چه قشنگی تو در دل آسمانها هستی تو

خوشا بحال خورشید که دارد ماهی همانند ماهی تو

تو همان خورشیدی در سرزمین من

تو همان راهی در دل من

تو همان سنگی خاری تو همان تنها گل راهی

تو تنها راه منی تو همان رینگی در همه عالم

رسیدن به تو همیشه بوده سخت ترین راه زتدگی ام

رویای زیبای من تو تنها ماهی در دل من

دیده ام تو را در رویای زیبایم

نمیدانم که چسیت نامت ؟

نمیدانم که چیست راه تو و من

نمیدانم که دلدارت کیست هست یا نیست 

....

تو تنها راه من هستی

راه تو همان راهیار من است

دلدار تو همان رینگ من است

کار تو فقط سوزاندن من است

تو همان ماهی تو همان تنها خروس ماهی

داند ماهی که کجاست خانه نهنگ

راه نهنگ اقیانوس است و سونومی و کاترینا و

میدانم که صفرم و ندارم یاری

چه گویم چه بنویسم چه نگویم

تو همان تنها ماه هفت آسمانی

من همان تنها مورچه این دنیایم

نمیدانم کیستم زکجا امده ام به کجا میروم

شاید روزی یا شبی باز ببینم آخر کارم را...

با امید اینکه هر روز زیباتر از روزهای دیگر باشید.لطفا به نوشته های های دیگر نیز توجه داشته باشید..

     ////////////   این دکلمه شاید هیچ مفهومی از لحاظ ادبیات استاندارد شده ای که همه جا قابل شهود است نداشته باشد ولی خوب از یه بچه کلاس اولی که فقط سه جلسه رفته سر کلاس و خوب استادم گفته باید هفته بعد در سر جلسه ازمون آزمون میگیره.

حال خیالم راحت است که مشق هفته آینده ام را نوشته ام ولی باید سعی کنم این مطلب را به زبانهای دیگری نیز ترجمه کنم ....سخته وای همیشه ترجمه کردن برایم سخت و دشوار بوده ..من همیشه توی نوشته هایم گاهی نقاط اشتباهی میگذارم...

اگر دوستی یا فردی این نوشته را میخواند اولا شاد باشد دوم اگر بتواند غلط املائی و نوشتاری و...از این متن بگیرد بدون شک جایزه در خوری به ایشان خواهم داد..........

                            بدرود                                   دانش آموز کلاس اول م.ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 22:24  توسط مهران رضازاده  | 

سلام.

خوبین .سلامتین .امیدوارم که هرجایی هستید دلی شاد و قلبی شیرین داشته باشید...

آیا شما نیز همانند بنده حقیر به روزنوشتهای دستی یا خودکاری گذشته خود میپردازید یا نه ؟؟؟؟

برای من که عاشقانه هر روزم را طی میکنم لحظه لحظه زندگیم برایم ارزشمند است چون من آمیخته عشقی هستم بین عباس پدرم و بتول مادرم که بنا بر ثبت سجلیم در اول خردادماه ۱۳۴۸ پای به این دینای خاکی گذاشتم.....................

تکرار...

دهم تیرماه ۱۳۶۵ به دلیل اینکه ..........

۱۴ تیرماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۵۱۵ مکان ستاد فرماندهی سپاه عاشقان مهران

امروز بعد از ۴۲ سال به این نتیجه رسیده ام که خالق مهربانم مرا اگر لایق باشم و اگر بتوانم که میتوانم حتی اگر و اگر برای لحظه ای حتی اگر یک ثانیه هم باشد و یا نه کمتر از یک ثانیه اگر هم فقط یک والان ثانیه نیز به من فرصت دهند با تمام وجودم فریاد برآیم فریاد عشقم را و فریاد صلح و آشتی ام در بین تمامی ملل دنیا...

من ناتوان تر از آنم که بهتر از این بازگو کنم... ۲۴ سال پیش دلاورمردان بی ادعای این مرز بوم که حال هرکدام از آنها از بهترین ها هستند بدون شک در عملیاتی سهمگین به قلب دشمن بعثی پرداختند..

آری همزمان با آخرین ساعات نهم تیرماه ۱۳۶۵ عمیلیات انهدام دشمن در ارتفاعات شهر مرزی مهران با دلاور مردانی بی نام نشان و با رمز یا  «يا ابوالفضل العباس (ع.... آغاز گشت که این عملیات با نام کربلای یک در تاریخ ثبت و ضبط شده است و نهایتا در چند روز بعد از آن ارامش و صلح و دوستی در شهر مرزی مهران ثابت شد.....آنروزها من در حال طی نمودن دروه های تخصصی ام در یک مرکز آموزش پلیس بودم ................. ۲۴ سال بعد..

خدای من چقدر زیبایی تو

نمیتوانم نمیتوانم که ببینم زیبایهایت را و دم بر نیاورم...

خدای مهربانم تو را حضرت مهدی (عج ) قسم میدهم که پیام صلح و دوستی مرا همچون محافظان صلح بین المللی که نه .....همانند دوستی بدون غل و غش همه تک ستاره های عالم هستی که همه جا چه در روز و چه در شب در همه آسمانها در حال نور افشانی هستند به تمام جهان هستی ارسال کن...

خدای من زیبای من از اینکه طی این سالها نتوانستم آنگونه که باید و شاید در راهت گام بردارم ولی بدون شک هستند دوستان خوبی که درک کنند روحیات مرا ....

خدای مهربانم مهران و مهرانیان را در پناه خود داشته باش ...همه مهروزان عالم هستی را ..همه و همه را........................آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 15:47  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

اگه منو بشناسی میدونی که معلم کلاس سوم ابتدایی ام عجیب بر روی تشکیل شدن شخصیت کودکی ام و رشد یافتن آن نقش به سزایی داشت و کمی که بزرگتر شدم در دوران دبیرستان استاد دیگری داشتم که حال در بالاترین پست مدیریتی یکی از مهمترین استانهای کشورم این محبت سنگین را در حقم روا داشتند که بدانم هیچ چیزی والتر و زیابتر از انسانیت نیست و اگر کسی ذره ای و فقط ذره ای از آن را دروجودش داشته باشد بدون شک او همانند فرشتگان است...

اری نازنینان این چینی است که از مهر سخن گوئیم شاید که بتوانیم همانند مهربانان باشیم اما...

بدون شک اولین نغمه های را میتوانم به جرات بگویم شاد روان پدرم در گوشم نجوا میکرد....

او مرتب و شاید هر روز این بیت شعر را برایمان زمزمه میکرد که :

پادشهی پسر به مکتب داد        لوح سیمینش بر بر نهاد

بر سر لوح نوشته شده به زر          که چوب استاد به ز مهر پدر

اینچنین بود که همیشه و همه جا همانند شاگردان تنبلی که فقط بفکر بازیگوشی هستند  ایام را طی میکردم چرا که مایل بودم در دانشگاه زندگی درس انسانیت را با مهر و محبت و نجابت بیامیزم تا از شهد بدست آمده خودم را و بعد دیگران را ذره ای و فقط ذره ای شاید اگر خودشان بخواهند بدون شک اثر میگذارد بر روح و جان و جسمشان بشرطی که طالب باشند همانند بچه بازیگوشی همچون من در عین شیطنت کردن درسها را نیز یاد بیگرندو....

هرگز فراموش نمیکنم : سالها پیش شاید سه یا چهار سال پیش شبی در خواب غلفت خواب بودم که در عالم خواب صدای پدرم که مرا از خواب بیدار میکرد را حس میکردم در همان حالت خواب گفتم :ای بابا جان چرا نمیگذاری بخوابم من دیگر کاری ندارم که نگرانش باشم که بیدار بشوم بگذار بخوابم ولی او اصرار کرد و گفت لباس بپوش و بیا چرا که من نمیتوانم اینجا بمانم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

با او همراه شدم دستم در دستش بود و به ارامی از بستر بلند شدم و به همراهش راه افتادم او مرا با خودش برد به کوچه و سپس حیابان و ناگه در بین راه از من خواب زده سوال کرد که خوب بگو چه میکنی این ایم و من اشارت کردم و ندایش باز آمد که خوب است اینقدر اضافه گویی مکن و انزمان بود که خودم را در وسط پارک محلمه مان یافتم ...پدر باز به ارامی اول گند مسجد حضرت المهدی را نشانم داد و سپس زنگ سبز چمن های پارک را و سپس گفت : این مجتمع تجاری را میبینی که وقف حضرت قائم است و من تائید کردم که اری حس میکنم همه گفته هایت را و او دیگر اشارتی کرد که راه تو باید همین باشد.......

بامدادان از بستر برخیزیدم پریشان حال و لی بسیار سبک شده بودم و عجیب در روحم احساس ارامشی می یافتم وصف ناپذیر ...بعد از دیدن این خواب در آن شبهایی تنهایی باعث شد که مسیر تاریک زندگی آینده ام به ناگهان با نورافکنهای بزرگی روشن شود که هنوز در حال پرتو افشانی است و من آنچنان ارام و بی صدا شده ام و انقدر شادمانم که به هدفم نزدیک شده ام و میدانم که خدایم نیز خدای مهربانم نیز حال بهتر از ههر فرد دیگری میداند که چقدر بر من ارمش مستولی شده.....

دو ماه قبل طوفانی در دلم برپا شد که وقتی متوجه اش شدم دیدم که فقط برای از بین رفتنم آمده است ... شبها خواب نداشتم در کمترین زمان همگان را همانند مجنونی افسار گیسخته پنداشتند و مهر دیوانگی را بر پیشانی ام چسباندند ولی هر چند مسیری که تا بحال طی کرده ام پر از سختی و مشقت بوده ولی حال که جمال جلالیش را بر من ارزانی داشته باید اینچنین از خود بی خود میشدم اگر غیر از این بود هرگز نامم و قلمم از مهر نباید مینوشت و بر زبانم حرفی بجز عشق به حضورش جاری نمیشد.

نمیدانم و نمیتوانم بهتر از این احساسم را بروز دهم .اری حال من معشوق تنها شاعر شهر دیوانگان هستم و یا نه شاید عاشق جمال جلالیش هستم و یا نه شاعر دویانه شهر مهر ورزانم و نه شاید هر چه شما دوست دارید بپندارید .

راه من راه مهر و محبت است که با گذشت و انسانیت همخو گشته و مرا از آن سیراب نموده و من بجز اطاعت کردن از فرمان خدایم چه میتوانم بگویم که هر چه بگویم غیر از این است....

اری مرا مطرود شده خوانند و حال نیز طردم میکنند ولی باشد باشد بچرخید تا ....من از حرف و گفته هایم حتی کلمه ای عقب نشینی نمیکنم ...هیچ هراسی از انسانهایی که بوی از انسانیت در خودشان ندارند در دلم ندارم چرا که نیک میدانم هرچند فرشتگانی در لجد آدمی و حوا که لحظه ای دست از حمایت من بر نمیدارند و اینچنین است که جرات دارم در شب تاریک شما همچون شمعی در حال سوختن بسوزم تا .....................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:51  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

قصد نداشتم به این زودی اینجارا دوباره راه اندازی کنم ولی خوب همیشه که در روی یک پاشنه نمیچرخه  .گاهی هم باید مثل حال روی یک پاشنه دیگر هم بچرخه ولی در هر حال امیدوارم که هر جایی هستید لبخند بر لبانتان و شادی در قلبتان حضور بی وقفه داشته باشد.

حس میکنم که باید کمی بیشتر با من آشنا شوی روی همین اصل سعی میکنم از این به بعد داستانهایی از خودم برایتان در این وبلاگ بگذارم که خوب شاید در انتها بشود گفت بیوگرافی خصوصی من و شاید بشود گفت نا شنیده های من .

البته بدون شک این راه را قبلا نیز طی کرده بودم ولی به لایلی که از ذکرش معذورم کمی به تاخیر افتاد شاید نزدیک به یک دهه ....

اما خرسندم که امروز با انرژی تر از رویهای قبل شده ام و شاید هم کمی باهوشتر از قبل .

فعلا چیز زیادی ندارن که برایتان بگذارم ولی امیدوارم که فردا بتوانم اولین موضوع را برایتان در وبلاگم قرار دهم تا مهر و وفای همه ما ذره ای بیشتر شود بدون شک وقتی میزان محبت در زندگی افزایش یابد زضایتمندی شما را از زندگی کردن بیشتر میکند که باعث افزایش امید شما به زندگی کردن میشود که لازمه هر زندگی شاد و موفقی است...

ولی قرار شده که در یکی از دانشکده های زیر مجموعه آی تی ثبت نام کنم و بدون شک احتمالا تا چند روز دیگر باید همانند کودکان بازی گوش بروم سر کلاس درس و دوباره بترسیم از چوب استاد ولی با همه این حرفها سعی میکنم هر شب مطلبی را برای شما در بلاگم قرار دهم تا اینکه بیشتر از قبل مرا بشناسی هرچند که میدانم میشناسی مرا ولی حس مبهمی میگوید هنوز مار ۴۰ درصد شناخته ای و نه بیشتر...

تا شبی دیگر و داستانی دیگر شاد و خرسند باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 1:48  توسط مهران رضازاده  | 

 

سلام .امیدوارم هر جایی هستید شب و روزی خوب و مملو از مهر و محبت داشته باشید.

هرچند که مایل نیستم ولی اجبارا تا درودی دیگر بدرود.

شاید فردا شاید ماه دیگر و شاید سال دیگر و نه شاید هرگز این بلاگ بروز نشود.

تا میتوانید در عشق ورزیدن به خود و دیگران  تلاشی مضاعف نشان دهید.بدون شک ایام زندگی بر کسانی لبخند خواهد زد که شاد و خرسند ایام را طی میکنند ..میدانم که همه شما اینچنین هستید همه مهربان و همه شاد و شیرین کام. بهتر از این نمیشود.هرکسی بلاگ مهر و وفا را خوانده بدون شک با مهر و با وفا تر از قبل گشته حتی برای خودم که افتخار خلق مهر و وفا بر شانه هایم سنگینی میکند.... مواظب باشید گلها را له نکنید و...

گلبنی که پرورش دادید نظر لطف بر مگیر از او .............................

بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 0:18  توسط مهران رضازاده  | 

سلام .

امیدوارم هر جایی هستید دل و قلبی مملو از عشق داشته باشید تا با خواندن این سطور کمی تا اندازه ای لبخند دلنشین لبهایتان پر رنگتر گردد تا تبدیل به خنده ای شاد برانگیز گردد.

وقتی ایام این ۴۰ روز  اخیر را مرور میکنم میبینم که عجیب است که خشونت عقب نشینی کرده و از این بابت خرسند هستم که بدون نیاز به ابزارهایی همچون خشونت توانستم با مهر و محبت میدان جنگ نا برابر را به کارزاری برای بهتر اندیشیدن که منتهی به خوب زندگی کردن میگردد گردانم ...و آری خشم و خشونت را برای همیشه برای آن کسانی بگذارم که .....

شش هفته نفس گیر سخت و دشوار ولی در آخرین روزهای ۴۰ روز بلاخره توانستم از پس بزرگترین مسائل و مشکلاتی که تا بحال با آنها دست و پنجه نرم میکردم موفق بیرون بیایم.

هرچند طی این یک ماه خسارتهای مالی و روحی فراوانی را نا خواسته متحمل شدم ولی شاید باور نکنید که همه اطرافیانم که تا همین امروز به شکلی ناخواسته و یا خواسته در جبهه خشونت قرار داشتند با تغییر موضع به سمت مهر و محبت کشانیده شده اند و چه زیباست شادمانی کردن در فصل بهار و چه زیباست شاد زیستن در اولین روز ۴۲ سالگی....

افسوس و افسوس که نه صفحه کیبورد و نه سلولهای خاکستری مغزم نمیتوانند بازگو کنند این ایام و این اوقات را و ایام طی شده گذشته را و سختی ها و مشکلاتی که هر روز و هر شب در هیبتی ترسناک چنان راه را برایم سخت میکردند که گویی اگر صد جان هم در ره زندگی فدا کنم بازهم نمیتوانم گامی بجلو بردارم.....

همه مسائل و مشکلاتی که خواسته و ناخواسته شاید از دامن گرم خانواده و نه شاید از دامن گرم مدرسه و نه شاید از دامن گرم اجتماع گربانگیرم میشد ..همه یکطرف و غمنامه هایم یکطرف.

در برابر خشم و خشونت شاید درست عمل نکردم ولی باید هر کسی با روش خودش با آن مبارزه کند و اگر ذره ای غفلت کند چنان تار و مارش را خشونت در کوتاه ترین زمان بر هم میبندد که هیچ نگویئ و هیچ نپرسید ولی چه زیباست موفقیت را در آغوش گرم محبت لمس کردن .....

گویی همین دیروز بود...

روی دو مین پله حیاط کنار شادروان ابویم نشستم .او کمی  خشونت داشت اما قلبی روشن و دلی مهربان نیزداشت. او سعی کرد دنیای آینده مرا با چند نصیحت پدارنه هدایت کند و چقدر سخت گذشت ایام آزمون دادن و مبارزه کردن در همه عرصه ها و اثبات کردن خواستن و توانستن ....هرگز فراموش نمیکنم که او یادم داد که چگونه باید گام بردارم که نتیجه ای بجز موفقیت درو نکنم.

او مرا با صداقت و راستی و با مردانگی و نجابت آمیخت و آنزمان که حس کرد باید پرواز کنم چه زیبا زمزمه کرد آواز پریدن را و چه آرارم بال گشودم و روانه شدم همچون عقابی تیز پرواز بر سر سرزمین زندگی ..چه چرخها زدم به چند آسمان نشانه رفتم و سر زدم و گذر کردم از بیابانهای خشک و لم یزرعه تا بعد از ۲۴ سال سفر کردن در ایام زندگی حال که دارم این کملات را برای شما تایپ میکنم آنقدر شادم و آنقدر در خودم انرژی مثبت دارم که با کمترین توشه براحتی خواهم توانست مابقی ایامم را بدور از هر گونه خشم و خشونتی ادامه دهم و لذت ببرم از همه نعماتی که خالق زیبایی ها در اختیارم قرار داده و سپاسش گویم من شبانه روز و دعا کنم در همه حال و احوال و پرواز کنم همچون عقابی تیز پرواز و تیز چنگال در سرزمین عشق  و فریاد برارم که کجایی فرهاد کجای مجنون و کجایی د ددددد....

خدایا تو مرا همیشه هدایت کرده ای و خوب میدانم که بدون توکل کردن بر تو هرگز نمیتوانستم که از این جاده زندگی موفق عبور کنم و بدون شک من جواب مهر و محبت و نجابتم را دریافت کرده ام که این چنین شادمانی میکنم و پای بر زمین میکوبم ....براستی ای مهربانترین مهربانان چگونه ستایش کنم و چگونه ستایش نکنم نعماتی که بر من ارزانی داشته ای  رب العالمین.....

حال احساس سبکی خاصی میکنم .

خدایا احوالات مرا زیر رو کردی از بدم به نیکو هدایت کرده ای از این بابت شرمنده ام ولی شاکرم و شکر گویم تو را همه حال و احوالم یا رب العالمین...

در اخرین روز مبارزه ۴۰ روز من با خشم و خشونت و در اخرین ساعات باقی مانده روز ۵ شنبه ۳۰ اردیبهشت ماه ۸۹ من خالق «مهر و وفا » بعد از مبارزه ای سهمگین موفق و پیروز از میدان بیرون آمده ام و از این پس نیز برای اخرین بار به جبهه خشم و خشونت هشدار خواهم داد که تا من مهران مهربانم هرگز نتوانید که مرا با خود همراه سازی و شنیدم ناله و عجز خشونت را که فریاد خشمگینش گوش عالمین را کر کرد ولی خدایا تو را به این وقت و به این ساعت قسمت میدهم که آرام گردانی همه جهان هستی را از شر خشونت از شر آتشفشانهای سهمگین و سیل ویرانگر و زلزله ترسناک و فرود آر بر همه ما نعمات شیرین و گرانبهایت را ......

شاد باشین و برایم دعا کنید که از این پس و ازاین لحظه نگذارم حتی برای ثانیه هایی خشونت بر من چیره گردد ...میدانم که نیازمند دعای خوب شما هستم و بدون دعای شما هر گز نمیتوانستم موفق شوم....... آمین یا رب العالمین  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:13  توسط مهران رضازاده  |