تبليغاتX
مهر و وفا
 
اگرمهربان باشیم همه را به رنگ مهر میبینیم .پس اگرمهربان باشی!!!؟؟؟.
 
 

عید سعید فطر بر همه راستگویان و همه روزه داران مبارک باشد .

امسال عید سعید فطر با روز دهم مهرماه که روز جشن مهرگان جشن بزرگداشت میترا که ایزد روشنایی و راستی و مهر ورزیدن است تطابق پیدا کرده و از این رو بر خودم لازم دیدم فرارسیدن این دو عید بزرگ را به همه دوستان خوبم تبریک گویم و ایامی شاد را برای همه آنها از خالق زیبایی ها دارم .........

   

                                      

  نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
سلام .

خوبین .سلامتین .

تا چشم بر هم زدیم وارد ششمین ماه سال ۸۷ شدیم .

گرمای تابستان همچنان با حرارت تر از گذشته میتابد ولی امروز اخرین غروب ماه مبارک شعبان است و فردا اولین روز ماه مبارک رمضان .

ضمن اینکه امیدوارم دوستان خوبم در این ماه از همه خیرات آن بهرهمند شوند و با این امید که با جاری شده ایام ماه مبارک رمضان در جامعه شاهد هر بهتر رفتار کردن افراد جامعه باشیم و ماهی باشد که عوض تن پروری بتوانیم به خود و دیگران بهترین مهر ها و محبتها را نثار کنیم .

                                                      

تا فراموش نکردم یادی هم از مرحوم ابوی نمایم چرا که او در روز نوزدهم ماه مبارک رمضان در چند سال پیش (نزدیک به ده سال ) جان به جان افرین تسلیم کرد .

هرچند که یاد او همیشه در دل و روح و جانم جاری و ساری است ولی ایام ماه مبارک رمضان برای من از معنا و مفهومی بیش از حد برخودار است .

از خالق زیبایی ها خواهانم که ایام سخت را بر ما آسان نماید و همه ما را اگر در دسته آدمیان درستکار هستیم به رستگاری برساند .

لبخند را بر لبانمان هویدا باشد و از بدیها دوری کنیم....

ولی دوستی اس ام اسی زده .هرچند که هیچ گونه شناختی از او ندارم و نیازی هم نمیبینم که با او آشنا شوم ولی او در اس ام اسش یاد آور شده :

زندگی را زیاد جدی نگیرید که در این صورت جان سالم از آن بدر نخواهید برد !!

شاد و بهروز  باشید و همیشه و همه جا مهرزاد باشید.

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
سلام .خوبین سلامتین .

هر چند که ایام روزگار به سرعت در حال طی شدن است و هر لحظه ای که طی میشود دیگر بازگشتی در آن نیست.

لحظات خوب یا بد ولی بهرحال هر کدام که وقتش رسیده باشد خودش را نشان میدهد .

طی دو سه هفته گذشته ایام خوبی را طی نکردم ولی وقتی هفته پیش برادر زاده ام را به خانمه مان اوردند و از اینکه او را بهبود یافته میدیدم بینهایت خرسند شدم .هرچند که متاسفانه پزشکان نتوانستند تا بحال علتی را اعلام کنند ولی امیدوارم که هر روز نسبت به روزهای قبل بهتر و بهتر شود و این ممکن نیست الا با دعا های خالصانه دوستان خوبم .

بهرحال میخوام بگم که ملتمس دعا هستم برای همه بیمارانی که با بیمارهای عجیب و غریب روبرو هستند.امیدوارم که حال و احوال همه آنها بهبود یابد و به نزد خانواده شان بازگردند.

اما خبر دوم که باعث شد این پست رو بنویسم اینبود که یکی از خواهر زاده هایم که سال گذشته و امسال در کنکور سراسری شرکت کرده بود امروز ساعت ۰۹۰۰ تلفن کرد و با ذوق و شوقی وصف نشدنی خبر قبول شدنش را در کنکور سراسری داد .

هرچند که او یکسال تمام در خانه نشست و درس خواند تا به این نتیجه برسد ولی بهرحال اتفاقاتی که طی یک هفته اخیر برایم رخ داده باعث شده که من نیز از اطرافیانم انرژی خوب و مثبت دریافت کنم و ////

 

امیدوارم که همه دوستان خوبم در برابر همه مشکلات سر تعظیم فرود نیاورند و با دیدی خوب و مثبت و با عقل و درایت و قدری سعی و کوشش به جنگ تمامی مشکلات بروند و از رویارویی با انها نهراسند .

شخصا وقتی به مشکلی سخت روبرو میشوم که توانان مبارزه با آن را ندارم سعی میکنم شکل مشکل را عوض کنم و انرا از بزرگ به کوچک تبدیل کنم تا بتوانم با نیروی خدا دادی که به همه موجوداتش عطا کرده بتوانم با کمترین هزینه بر مشکلاتم فائق آیم ..

برای همه دوستان ایامی سراسر خوب و شیرین از خالق زیبایی ها دارم .باردیگر بازهم از شما دوستان خوبم میخواهم که در حق همه نیازمندان دعا کنند ووو...

شاد و پیروز باشید

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط مهرزاد  | 
سلام .

امیدوارم که هر جایی که هستید شاد و خرم باشید و فرارسیدن روز پدر را به همه مردان خوب و پدارن نیکو سرشت این مرزو بوم تبریک میگویم .

شخصا به دلایل متعدد نتوانستم که تا کنون در زمینه زندگی مشترک همسفری پیدا کنم ولی ....

هفته پیش وقتی ساعت دو بعد از ظهر قرار شده بود که مادرم به اتفاق خاله ۸۵ ساله اش برای مراسم ختم پسر عموی خاله خانم راهی ولایت شوند زنگ تلفن بصدا در امد .

در آنسوی خط تلفن خواهرم بود که میخواست با مادرم گفتگو کند .

به او گفتم که در حال صرف کردن ناهار است و قرار است که به سمت ولایت حرکت کنند ولی خواهرم اجازه نداد که من زیادی شیرین زبانی کنم و مجبور شدم که گوشی تلفن را به مادرم بدهم .

کنجکاو شدم که ببینم چه مطلب خاصی پیش آمده که ساعت دو بعد از ظهر دومین هفته تیرماه که درجه حرارت زمین و آسمان شهرمان گرم ترین ایام را در حال طی کردن بود خواهرم با مادرم گفتگو کند؟

در بین حرفها متوجه شدم مادرم میگوید : می کجا ؟؟؟؟حالا کجا هستند ؟؟؟باشه من ناهارم رو خوردم پس بیا دنبالم تا به اتفاق برویم!!!!!

وقتی مادرم گوشی تلفن را سر جایش گذاشت رو کردم به او و گفتم :

مادر چی شده .....؟؟؟؟

مادر با غمی در چهره پاسخ داد که برادر زاده ام روز قبل بعد از اینکه از یک ورزش خسته کننده بسکتبال به خانه آمده حالش دگرگون شده و از دیروز تا حال در بیمارستان ....بستری شده و....

ساعت نزدیک دوازه شب سه شنبه هفته پیش بود .

صدای مادرم که به اتفاق برادرم به خانه بازگشته بودند را شنیدم .از جایم برخواستم و وقتی برادرم را در وسط حیاط دیدم به سمتش رفتم و علت را جویا شدم .ولی او نیز نمیدانست که دست سرنوشت چه بازی دیگری را برایش میخواهد رقم بزند ....

به سمت ماشین رفتم .

برادر زاده ۱۲ ساله ام در صندلی عقب در حال استراحت کردن بود و وقتی زن داداشم گفت :::بلند شو عمو مهرزاد اومده ....

قربونش برم الهی ...

پسرک همه سعی خودش را کرد و به هر شکلی که بود از ماشین پیداه شد و به سمت درب ورودی خانه حرکت کرد ....

یکساعت بعد برادر زاده ام به اتفاق پدر و مادرش و به همراهی خواهر و شوهر خواهرم راهی تهران بزرگ شدند تا بتوانند انجا بهتر از شهرمان فرزندشان را تحت درمان قرار دهند .....

وقتی که ماشین حرکت کرد دیگر چشمانم قدرت نگه داشتن اشکهایم را نداشتند .....

روزها و شبهای این یک هفته بدترین ایام زندگیم به شمار میرود ....

همه آزمایشاتی که در شهرمان و در تهران بر روی برادر زاده ام انجام گرفت هیچ مشکلی و بیماری خاصی را نشان نمیداد ولی حال او هر روز بدتر از روز قبل میشد .

در کمتر از دو روز نزدیک به پنچ میلیون تومان هزینه بیمارستانها و هزینه های آزمایشات شد ...

خدا را شکر که اندکی پول توی دستمان بود ...

روز شنبه شد و خبر خاصی به دستمان نرسید .

وقتی دیگر خواهران و دیگر برادرم در خانه جمع بودیم قرار شد مادرم با اتوبوس راهی تهران شود ....

این یک هفته حسابی مرا با خودش درگیر کرده بود ....برای لحظه ای از فکر نوجوانمان بیرون نمیرفتم .

هرچند که من زن و فرزند اختیار نکردم ولی چه فرق میکند .

خواهر زاده هایم و برادرزاده هایم گویی همانند فرزندانم هستند و مهر و محبت من برای همه آنها یکسان است و همگی بر این امر معترف هستند ....

امروز ظهر وقتی تلفنی با مادرم گفتگو کردم و گفتم من بیام تهران و یه هفته ای رو توی بیمارستان باشم که با پاسخ منفی مادرم و برادرم روبرو شدم و گفتند که نیازی به حضور تو نمیباشد و.....

امروز را هم سرم را به رایانه و روزنامه خواندن طی کردم ...

ساعت ۱۸۳۰ دقیقه بود که یکی از خواهرانم تلفن کرد .

او روز قبل به اتفاق خواهر دیگرم راهی تهران شده بودند و دیشب نیز بازگشته بودند .

خواهرم گفت :

چند لحظه پیش به برادرم تلفن میکند و جویای احوال پسرش میشوند که در نتیجه برادرم میگوید

امروز بعد از ظهر حلاش خیلی بهتر شده و اگر همینجور پیش برود به احتمال قوی فردا بیمارستان را ترک میکنند .

شنیدن همین چند کلمه چنان در من ایجاد انرژی مثبت کرد که از شدت خوشحالی گفتم در بلاگم بنویسم ....

طی هفته گذشته بار دیگر خداوند متعال جواب دعا های خالصانه بندگانش را پاسخ داده و از این بابت من نیز خرسندم .دو روز پیش بود که متخصص ترین دکترهای تهران که مدعی بودند تحصیل کرده امریکا هستند و در انجا نیز طبابت میکنند گفته بودند که کار خاصی نمیتوانیم انجام دهیم و اگر در توانایی شما هست فرزندتان را به خارج بفرستید تا درمان شود.....

هرچند که امیدوارم هر لحظه حال برادر زاده ام رو به بهبودی برود و اگر چنین شود به احتمال قوی میتوان با برنامه ریزی درست و منطقی حتی با صبر و حوصله او را به خارج بفرستیم ولی اگر حالش بهبود نمیافت..........

دعا کنید ...دعا کنید که در چنین شب عزیزی دل پدری شاد شود و مادری دلش برای تنها فرزندش نشکند ...

از همه دوستان خوبم درخواست دارم که :

اولا اگر در شهر اصفهان دکتری که در امر مغز و اعصاب از تخصص بالای برخودار باشدرا اگر میشناسند از طریق همین بلاگ بهم معرفی کنید وخیلی خیلی زیاد متشکر میشم باور کنید ...

دوم اینکه برای صحت و سلامتی خود و دیگران و اگر دوست داشتید برای برادر زاده نوجوان من نیز از خالق زیبایی ها طلب شفا و بهبودی کنید ....

دوستان خوبم امیدوارم که در هفته آینده خبر سلامتی و بهبود یافتن برادر زاده ام را در همین صفحه تایپ کنم ....

شاد باشید و هنگام راز و نیاز با خالق زیبایی ها بار دیگر طلب مغفرت و سلامتی برای خود و دیگران کنید ................... 

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
دینارا کمی از حرکت ایستاد .از بالای قله وقتی به نورهای زرد روستا نگاه میکرد احساس شعفی در درونش برپا میشد .

دینارا میدانست که رسیدن او از سفر و پخش شدن این خبر در بین اهالی باعث میشه که دوباره دوستان قدیمی اش را  ببیند و برای همه انها از ایامی حرف خواهد زد که خیلی دیر امدند ولی خیلی زود تمام شدند .

دینارا چند بار سعی کرد همه فضای شش هایش را از هوای تازه کوهستان پر کند .وقتی احساس کرد که کمی از خستگیش کاسته شده با خنده ای بر لب به سمت خانه پدریش حرکت کرد .

خاطره های گذشته یکی یکی بعد از دیگری در ذهن او مرتب رژه میرفتند و او گاهی با خودش حرف میزد .

بی اختیار سعی میکرد که از آن افکار گذشته دور شود ولی هرچه به روستا نزدیکتر میشد احساس میکرد که نمیتواند گذشته پر از رنجش را فراموش کند .

بیاد آورد انروز زمستانی را که خبر آوردند که پدرش در تصادف خودروئی مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای شهر مسکو بستری شده .

وقتی یاد پدرش در ذهن و روحش جاری شد گویی قطره های زیبای اشکش نیز از دیدهگانش جاری شدند...

همیشه همینطور بود .

او از موقعی که یادش میامد همیشه پدرش در این مسیر کوهستانی همراهش بود .دوران خردسالیش که باید به مدرسه میرفت و مسیر کوهستانی که اغلب ایام سال پوشیده از برف بود را در اغوش گرم پدرش طی میکرد .او بیاد گذشته میافتاد و خوشحال بود از اینکه پدری اینچنین مهربانی داشته است .

حال تقریبا سالها بود که از آن ایام گذشته بود .

پدر دینارا راننده کامیونی بود که در بین جاده ها به حمل و نقل مشغول بود .

او مردی سخت کوش بود و همه سعی خودش را میکرد که با شرایط سخت اقتصادی همه چیز های خوب را برای زن و فرزندانش مهیا کند ولی یک شب وقتی او در حال بازگشت از شهر مسکو بود به علت بارش برف سنگین که در کوهستان میبارید برای چند لحظه مسیر پر پیچ و خم کوهستان برایش غیر قابل دیدن شد و به همین علت از مسیر جاده خارج شده بود و از بلندی جاده که در دل کوه کشیده شده بود به پائین دره سقوط کرده بود .

به دلیل بدی آب و هوا کسی متوجه سقوط کامیون در دل شب نشده بود و فردای آنروز وقتی هوا نسبتا بهتر شده بود پدر دینارا را در حالی که بیهوش شده بود در کنار کامیونش پیدا کرده بودند و توسط مردم به بیمارستانی در شهر مسکو فرستاده بودند .

دینارا احساس کرد که دیگر نمی تواند در تاریکی شب به سمت روستا راه برود .قدری ایستاد .بازهم چند نفس عمیق کشید .سعی کرد با شال گردنی که در گردن داشت اشکهایش را پاک کند .دینارا دومین فرزند خانواده محسوب میشد و قبل از او خواهرش بدنیا امده بود و  چند سال بعد هم تنها برادرش جک که حال نوجوانی ۱۳ ساله بود به دنیا امده بود .

دینارا دستهایش را به سوی آسمان برد و با صدای بلند گفت :

خدا جون تو که عزیزترین فرد زندگیم را از دستم گرفتی ولی خدای من روحش را شاد کن .روحش هر جای این دنیا هست بهترین ها را برایش مهیا کن .اخه خدا جون تو که نمیدونی که پدرم چه مرد خوب و دوست داشتنی بود .

گویی وقتی دینارا این کلمات را با خودش و خدای خودش زمزمه میکرد گویی آرامش بهتری پیدا میکرد .

صدای پارس سگس او را بخود اورد .

او درست میدید .تنها سگی که دینارا حاضر بود به او نزدیک شود و دست نوازشی بر سرش بکشد تنها سگش بود که از زمانی که توله ای بیش نبود توسط دینارا بزرگ شده بود .

سگ با پارسهای متعدد سعی میکرد که به صاحبش خوش امد گویی کند .دینارا گویی به یکباره غم هایش را فراموش کرد و از اینکه سگش را صحیح و سالم میدید غرق در شادی شد .

چند دقیقه بعد دینارا صدای زنگ خانه ای کوهستانی را بصدا در آورد و صدای دلنشین مادرش را شنید که بلند بلند میگفت کی اومدم چرا اینقدر عجله داری .

وقتی در خانه باز شد دینارا با ذوقی وصف نشدنی خوش را در آغوش مادرش جای داد و هر دو از این که بعد از چند ماه دوری همدیگر را صحیح و سالم میدیدند خوشحال بودند .

دینارا به سرعت ساکی که به همراهش بود را روی زمین گذاشت و خیلی سریع در انرا باز کرد و کادوئی را که برای مادرش خریده بود را با احترام فراوانی به مادرش تقدیم کرد .

مادر دینارا زنی خوش قامت بود و در روستا تنها کسی بود که شغلش آرایش کردن زنهای روستا و زینت کردن تازه عروسها بود و از این راه درآمدی داشت که با آن سعی میکرد ایام زندگی را به خوبی طی کنند .

از سه سال پیش که همسرش را در حادثه ای از دست داده بود بیشتر کار میکرد .او حال میبایست هم بجای پدر کار کند و هم بجای خودش تا بتواند چرخ زندگی خودش و دختر ها و تنها پسرش را بخوبی بچرخاند.

نسبت به گذشته کمی پریشانتر بنظر میامد ولی بهرحال او نیز همانند پدر دینارا زنی سختکوش بود و از کار کردن هیچ هراسی در دل به خودش راه نمیداد و این همان نیرویی بود که به دینارا نیز رسیده بود .

دینارا با ذوق وصف نشدنی و با خنده هایی که از سر موفقیت و شادی آدمی سر میدهد بازهم در کیف دستی اش را باز کرد و پاکتی را در آورد و در جلوی دیدگان مادرش قرار داد .

ماری وقتی نگاهی به داخل پاک کرد و نوشته های آنرا بلند بلند خوانند دیگر نتوانست خودش را کنترل کند او نیز همانند کودکی خردسال چنان شاد شد که صدای خنده هایش تا چند خانه آنطرفتر نیز میرسید .

اودر حالی که کارنامه قبولی و فارغ التحصیلی دومین دخترش را که از یکی از دانشگاه های بنام مسکو صادر شده بود را در دست داشت به درو خوش میچرخید و با زدن کف پاخهایش به زمین و چرخ دادن دستاهیش بارها و بارها به  دخترش بابت این موفقیت تبریک گفت .

دینارا یکی از پنچ دختری بود که بعد از نزدیک به چند سال که بصورت شبانه روزی در مرکز دانشگاهی دوره علمی و عملی دنس را گذرانده بود و توانسته بود به مدرک مربی گری بین المللی در این رشته دست پیدا کند .

این موفقیت حاصل تلاش شبانه روزی خودش بود هرچند که چند سال قبل به اتفاق پدرش به مسکو رفته بود و توسط پدرش به این دانشگاه راه پیدا کرده بود ولی هنوز یکسال از ورود او نگذشته بود که پدرش را از دست داده بود و به همین علت طی کردن دوره با شرایط روحی و روانی که برای همه اهل خانواده سخت بود ولی بازهم برای شاد شدن روح پدرش بازهم همه تلاش خودش را کرده بود .

دینارا با لبخندی به مادرش گفت :

مادر عزیزم از این به بعد زندگی ما روزهای خوبی برایمان به ارمغان میاورد .

هر دختر خانمی که قرار است ازدواج کند اول شما او را خوب و زیبا ارایش میکنی و برگذاری جشن و اجرای حرکات نمایشی همراه با نور و موزیک های سنتی هم از من .

بطور حتم پول خوبی میتوانیم از این راه بدست آوریم .

مادر با دخترش گرم گفتگو بودند که دینارا سراغ تنها براردش را میگیرد و مادرش به او میگوید که تنها خواهرشان باردار است و تنها برادرش به خانه آنها رفته که بتواند در امور خانه کمکی به خواهرش بکند چرا که شوهرش که در مزرعه کار میکرد که مجبور بود صبح خیلی زود به سمت محل کارش برود و شبها نیز تا میامد به خانه اش برسد کمی دیر وقت بود ولی بهرحال هیچ کسی نمیتوانست در این شرایط سخت اقتصادی کار نکند چرا که اگر چنین میشد بطور حتم درامدی نداشت که بتواند شکم خود و زن وبچه ای که تا چند وقت دیگر بدنیا میاید را سیر کند .

دینارا از اینکه همه اهل خانواده صحیح و سالم بودند و همگی در حال تلاش و کوشش برای داشتن زندگی بهتر بودند شاد و خرسند شده بود .....

/////////////////////////////پایان قسمت دوم |||||||||||||||||||||||||||||||

  نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
اینقدر دویده بود که دیگه داشت به نفس نفس میافتاد .

به پشت سرش نگاهی کرد ولی باز وقتی به روبرو نگاه کرد احساس کرد که خیلی دیر میرسه .

دوباره شروع کرد به دویدن .هر جوری بود باید زودتر از همه به قله کوه میرسید .مسیر بعد از قله کوه هموار میشد و راحتتر میتوانست به مقصدش برسد.

با خودش فکر میکرد چی میشد که اصلا پای در این راه نمیگذاشت ولی خیلی زود فکرش را عوض کرد .همه قدرتش را دوباره جمع کرد و سعی کرد میسر را کمی سریعتر طی کند .

وقتی سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان کرد خورشید را دید که داشت یواش یواش خودشو رو پشت سنگهای کوه قایم میکرد .

حرارات آفتاب کمی کمتر شده بود .

دستش را در کوله اش کرد و ظرف آب را بیرون آورد و قدری از آب نوشید و دوباره به سمت مقصد حرکت کرد .

یواش یواش خستگی داشت اونو از پا میانداخت .نیم ساعتی از شروع دویدنش میگذشت ولی اون فکر میکرد که خیلی بیشتر از این مدت دویده است .

خورشید کاملا دیگر غروب کرده بود و رنگ قرمز غروب افتاب که با ابرهای آسمان مخلوط شده بود تصویر زیبای در افق نمایان کرده بود .

انقدر در خودش فرو رفته بود که گویی در این دنیا حضور ندارد .

هوا خیلی زود رو به تاریکی میرفت و اون با خودش فکر میکرد که چگونه میتوانست با تاریکی شب کنار بیاید .

ولی کمی از خستگیش کاسته شد دوباره به سمت مقصد حرکت کرد .

از این به بعد دیگر نمیتوانست مسیر را با دویدن طی کند .چون هم تاریکی شب بر همه جا سایه افکنده بود و هم مسیر کوهستان مسیری نبود که بتواند در راه عوض راه رفتن بدود ....

از دور صدای زوزه شغالها و یا شاید صدای پارس سگهای ولگرد را میشنید و گاهی هم ترس بر او مستولی میشد .

با خودش فکر میکرد و میگفت ای کاش برادرم اینجا بود و با هم مسیر کوهستان را طی میکردیم ولی خیلی زود یادش امد ....

یادش امد که .....

/////////////////////////////////////////////پایان قسمت اول ///////////////////

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
خیلی وقت بود که میخواستم در این مورد مطلبی بنویسم .

از تفکر کردن پیرامون حقیقت تا ایده های که در تصور و خیال به مغز کوچک ادمی هجوم میاورد .

خیلی زمان برد ولی بهرحال ادمی که جستجو گر باشد همیشه بدنبال بدست اوردن گمشده اش میباشد .

به نظر شما حقیقت واقعی چیست ؟؟؟؟.کجاست ؟؟؟؟؟؟؟.چطوری میشه به اون دست پیدا کرد ؟؟؟؟؟.

تصورات چیه و باید چکار کنیم تا از شر این تصورات به ظاهر غیر واقعی دور شویم ؟؟؟

مرز بین حقیقت تا خیال کجاست ؟؟؟

هر وقت وقت درست و حسابی پیدا کردم حتما در این باره خواهم نوشت .....

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 

از من به شما فرزندانم.

 

وصیت میکنم که اگر در زمان زنده بودنم این توانایی را نداشتم که والده شما را به زیارت کعبه عشق راهی کنم بر همه شما فرض است که چنین کنید و بدانید که روح من از این عمل شما شاد خواهد شد .

 

بارها و بارها مرد این حرف را در حضور همه بر زبان جاری کرده بود .هرچند که مرد این فرصت را هرگز پیدا نکرد که خودش به چنین سفر با ارزشی برود ولی گویی میدانست که بعد از وداع گفتنش با این دنیای فانی روزی این امر تحقق پیدا میکند .

سرمای زمستان انقدر زیاد بود که پیر زن سعی میکرد کمتر از خانه اش بیرون برود ولی از دو سه سال پیش به این طرف خیلی سعی کرده بود که به هر طریقی شده برای یکبار هم که شده به زیارت خانه خدا برود .

روزهای سخت زندگی را طی کرده بود و  اینکه دیگر سن جوانی را طی کرده بود ولی دوست داشت که قبل از اینکه دیگر توانایی نداشته باشد به سفر خانه خدا برود .

گوشی تلفن را بر میدارد و با برادرش در این زمینه گفتگو میکند .براردش نیز مایل میشود به چنین سفری برود و در این بین وقتی خاله خانم نیز با خبر میشود او نیز قصد پیدا میکند که که به اتفاق خواهر زاده هایش به این سفر راهی شوند .

دوسال طول کشید .زمستان که از راه رسید زن دیگر طاقتش به سر امده بود .

زمان بسرعت طی میشد و هر روز گرفتاری های روزمره باعث میشد که نتواند به فکر چنین سفری بیفتد ولی بهرحال با هر مکافاتی بود همه وسایل جور شد .

گویی نیرویی باعث میشد که هر چه زودتر به این فکر قدیمی اش نقش حقیقت بزند .

وقت رفتن نزدیک شد .همه امده بودند ولی یک نفر نتوانسته بود که برای خداحافظی بیاید .وقتی عقربه های ساعت ۲۳۳۰ را نشان دادند صدای مهماندار هواپیما در گوشش پیچید .

خانمها و اقایان :

از اینکه با شما هم سفر هستم خوشحالم .لطفا کمربندهای ایمنی را ببنید .ما تقریبا دوساعت پرواز داریم و در فرود گاه مدینه هواپیما در فرودگاه بر روی زمین مینشیند .

اشک شوق از چشمان خیلی ها سرازیر شده بود .

حال و هوای خاصی بر فضای هواپیما سایه افکنده بود و همه با شادی و خوشحالی به یکدیگر نگاه میکردند .

    

چقدر زود گذشت .گویی همین دیروز بود ...........

امروز از صبح تا بحال همه خودشان را برای خوشامدگویی به مادرشان  و.......مهیا کرده اند .

از چراغانی و میوه و شیرینی و.......همه چیز اماده است .

خدایا به همه ما صبر و شکیبایی عطا فرما .

ای مهربانترین مهربانان :

صحت و سلامتی همه زائران را بخصوص زائران کعبه عشق را و اجابت شدن همه دعاهایشان را از تو میخواهیم و از تو میجوئیم .

ای خالق زیبایی ها :

از گناهان همه ما گذر کن و همه ما را به راه راستی و حقیقت هدایت کن .

ای زیباترین زیبایی ها :

دل همه دردمندانت را با اجابت کردن دعاهایشان به شادی تبدیل کن و همه بیماران و همه گرفتاران را رهایی ببخش ..............................

                                          امین یا رب العالمین

  نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
وقتی روبرویش ایستاد با نگاهی عمیق و با لحنی تحکم آمیز سلام کرد و بدون مقدمه با لهجه تند گفت :میشه یه کارت به من بدین .

با نگاهش اولین تیر خشمناکش را بر دل خسته  فرو برد .ولی بازهم متوجه شد که گویی نمیشود با یک نگاه مختصر این دل خسته رو خسته تر کنه .روی همین اصل با پرخاشگری و با زهم با تندی با دل خسته حرف زد و بعد هم دل خسته رو ول کرد و رفت بیرون .

دل خسته خیلی سعی کرد که بتونه جای زخم تیر های خشمناک رو بر  طرف کنه  ولی موفق نمیشد .

چند دقیقه بعد وقتی صدای تلفن بلند شد و دل خسته جواب داد بازهم برای خندیدن با خسته دل جوری باهاش حرف زد که واقعا هر کسی بجای خسته دل بود جور دیگه ای رفتار میکرد ولی از نحوه حرف زدن خسته دل میشد فهمید که نه او هم راه و روشی داره برای برخورد کردن با خشمناک ها .

اره دیگه خسته دل میدونست که لبخندش وقتی روی لبهایش بنشینه هر دیده ای را وادار میکنه که بخنده و وقتی چشمهای طرف خشمناک با نور مهر و محبت جور دیگری شد و به یکباره خشم به کناری رفت گویی مهر و محبت اماده بودند که بر دل خشمناک بنشیند ولی

بازهم یه روز دیگه خشمناک با ترفندی دیگر و بعد از شور کردن با همه دوستانش اینبار خودش را در هیبت مردی در اورد تا بازهم خسته دل را خسته تر کند ولی دل خسته بازهم با همان ترفند قبلی جلو رفت و با لبخندی سعی کرد که خشم خشمناک را کمتر کند .

خشمناک بازهم تلاش خودش را کرد و بازهم در چند مرحله دیگه خسته دل رو خسته تر کرد ولی یه روز دید که خسته دل گویی دیگر خسته شده انقدر که دیگر نه لبخندی میزند و نه از مهر و محبت کلامی.

اینبار این خشمناک بود که برای یکبار هم که شده کمی خسته به نظر میرسید .

یه شب دوباره خشمناک با دل خسته روبرو شد .

وقتی توی چشمهای خسته دل نگاه کرد بازهم هوس کرد که با نگاه کردنش بار دیگر تیری را بر دل خسته فرو ببرد ولی

عجیب بود هر چی در چشمان خسته دل مینگریست فقط یکچیز را میدید .

باور نمیکرد .خشمناک در چشمان دل خسته چیزی شبیه به خودش را دیده بود و اینبار این خشمناک بود که لبخند میزد ولی خسته دل با چشمانی همچون چشمان خشمناک بر خشمناک مینگریست .

  نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط مهرزاد  | 
قدمهایش را تند تر و سریع تر بر میداشت. هر چه به مقصد نزدیک تر میشد گویی در درونش شعله ای بیشتر شعله میکشید .

اقا میشه یه ماشین به من بدین .متصدی تاکسی تلفنی در جواب گفت کجا میخواهین برین .داخلی یا درون شهر .

با گفتن درون شهر راننده ای آماده شد تا با او همسفر شود .

وقتی سوار شد و راننده حرکت کرد به آرامی گفت تا مقصد چند دقیقه ای بیشتر راه نیست و لطف کنید منو هر چی زودتر به انجا برسونید .

راننده سعی کرد چهره مسافرش را بهتر توی آئینه نگاه کند .

با گفتن اینکه خدا بد نده با لحنی مهربانانه سوال کرد مشکلی پیش اومده ؟؟

مسافر گفت :اگه دیر برسم شاید ولی اگر به موقع برسم بازهم شاید بشه یه جوری از پیش اومدن مشکل جلوگیری کنم .

راننده دیگر حرفی نزد .چون احساس کرد که مسافرش دوست دارد که حرفی بیشتر نزد ولی وقتی بازهم چند تا از خیابونها رو طی کرد بازهم فضولیش گل کرد و گفت :نمیدونم چرا این روزها همه یه جورایی گرفتارند و یا دارند اینجوری وانمود میکنند که گرفتار هستند .

مسافر با گفتن بله حرف راننده رو تائید کرد .

وقتی به اخرین چهار راه رسید مسافر گفت همین کنارخیابون لطف کنید نگه دارید .شما خیلی خوب منو به مقصد رسونید .هنوز وقت دارم ولی اگه دیرتر میرسیدم شاید هرگز دیگر نمیتوانستم ..............شعله ای که در درونش بیشتر میسوخت به یکباره به اهی سرد تبدیل شد و مسافر انقدر آرام گرفت که حدی نداشت .راننده اینو  از توی نگاه کردن به چهره مسافر فهمید.....

مسافر دستش را توی جیبش کرد و ضمن تشکر کردن بابت کرایه مسیر خودرو مبلغ پولی را به راننده داد .

راننده با خودش حرف میزد .

زیر لب میگفت :مردم تازگی ها خیلی عجیب غریب شدند .انگاری همه دارند به جایی میرند و یا دارند از جای برمیگردند و یا دارند مثل من با خودشون حرف میزنند....................

  نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مهرزاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM